تبليغاتX
همیشه محکوم
محکوم به خیانت..........محکوم به گناه..........ولی...

عاشق هر کس شدم او شد نصیب دیگری

                                               دل به هر کس دادم او هم زد به قلبم خنجری

من سخاوت دیده ام دل را به هر کس میدهم

                                               شرم دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام.../

+ اعترافات در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 23:34  توسط کامیار | 

افسوس که عشق جاودانه نیست...عشق گل سرخی است که طاقت طوفان را ندارد و یک خاطره ی سبز است که از آمدن پاییز میترسد.../

+ اعترافات در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 23:39  توسط کامیار | 
 راستش خودم که اینو خوندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم...دلم نیامد اینجا نیارمش...

 

قلب من قلب توست

سحر دوست صميمي ام بود.سه سال راهنمايي را با هم همكلاس و هردو از شاگردان ممتاز مدرسه بوديم.فقط سحر در درس رياضي كمي ضعيف بود. وقتي به مشكلي برخورد ميكرد به خانه ما مي آمد و من هم كمكش ميكردم. ما هم ديگر را خيلي دوست داشتيم .

من بيماري قلبي داشتم و همين مريضي ما را با هم دوست كرده بود سحر درباره بيماري ها اطلاعات زيادي داشت و دوست داشت در آينده جراح قلب بشود . كاملا به قرص هاي من آگاه بود و هر وقت قلبم درد مي كرد سريع قرص هايم رو به من مي داد .اون مثل يه پرستار نه، مثل يك مادر هواي من رو داشت و از اينكه دركنارم بود خيال پدر و مادرم راحت بود.

بعضي وقتها كه قلبم درد ميكرد براي اينكه به من آرامش بدهد دستهايش را مشت مي كرد و ميگفت : نسيم، ميدوني قلب آدمها به اندازه مشت دست اونهاست؟ .بعد مشت اش رو طرف قلبم مي آورد و مي گفت اين قلب هديه براي تو با ضمانت مادام العمر، بدون درد، بدون اذيت .حرفهایش آرامم مي كرد و خوشحال .من چشم انتظار پيوند قلب بودم .

زنگ علوم بود و معلم داشت درس جديد را مي داد كه ناگهان قلبم تير كشيدو به شدت درد گرفت.نمي توانستم نفس بكشم .درد امانم را بريده بود .مرگ را به چشم ميديدم .اين درد با درد هاي سابق  فرق مي كرد .سحر بيچاره هول كرده بود، تا حالا من را در اين وضع و حال نديده بود.از معلم اجازه گرفت تا به دفتر مدرسه برود و موضوع را به ناظم بگوید تا مادرم را خبر كند . با دستپاچگي و سريع از در كلاس خارج شد، هنگام پايين آمدن از پله ها پايش ليز  خورد و با سر به زمين خورد .ناظم مدرسه كه اين صحنه را ديد آمبولانس را خبر كرد .من و سحر را با هم به آمبولانس انتقال دادند و به بيمارستان رساندند .من از درد بيهوش شدم. چشمهايم را كه باز كردم مادرم را ديدم، از او حال سحر را پرسيدم ،گفت: حالش خيلي خوب شده و سرش را بخيه زدند و قرار است كه فردا مرخصش كنند از شنیدن اين حرف خوشحال شدم .از اينكه من باعث شدم این اتفاق برایش بيفتد خودم را سرزنش مي كردم .ولي از اينكه حالش خوب بود خوشحال بودم.

چند ساعت بعد دكتر براي معاينه پيش من آمد .بعد از معاينه ،دكتر به همراه مادر و پدرم از اتاق خارج شدند .ولي صداي دكتر را مي شنيدم كه ميگفت: بايد دخترتان هر چه سريع تر عمل شود و گرنه هر لحظه ممكن است اتفاق بدي برایش بيفتد.

صبح شد، مادر و پدرم با خوشحالي به من گفتند كه قرار است دو ساعت ديگر من را به اتاق عمل ببرند و يک قلب سالم به من پيوند بزنند. ولي نگفتند اين قلب براي چه کسی ست؟

من را به اتاق عمل بردند و اين عمل با موفقيت انجام شد .بعد از سه روز من را از بيمارستان مرخص كردند .در اين سه روز خبري از سحر نبود . از اينكه به ملاقاتم نيامده خيلي ناراحت بودم.

دكتر يك هفته برای من استراحت مطلق تجويز كرد. در اين يك هفته باز از سحر خبري نبود .خيلي نگران بودم و  خيلي هم عصباني .اصلا باورم نمي شد كه سحر پيش من نيايد. چه شده بود كه ديگر من برایش مهم نبودم .هي خود خوري مي كردم و سراغش را از مادرم مي گرفتم  ولي با ناراحتي كه سعي در پنهان كردنش داشت مي گفت كه سحر حالش خوب است .

اين يك هفته استراحت هم تمام شد سريع آماده شدم بروم خانه سحر و علت اين بي وفايي اش را بفهمم و بگویم اين رسم دوستي نيست، چرا من را تنها گذاشته؟ .مادرم جلويم را گرفت و از رفتنم ممانعت كرد و با گريه گفت :سحر هيچوقت تو را تنها نگذاشته است، هيچوقت . او  هميشه پيش توست و پيش تو باقي خواهد ماند. گفتم: مامان من منظورت را نمي فهمم، اگه اون پيش من بود پس چرا من اونو نديدم .مادرم گفت :عزيزم معلومه كه تو اونو نميبيني .آخه اون تو سينه توست، اون قلبي كه الان داره مي تپه قلب سحره.

منبع:ایران اهدا

+ اعترافات در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 23:12  توسط کامیار | 

هیچ وقت اجازه نده که یک رهگذر روی قلبت یادگاری بنویسه.......چون پاک کردنش خیلی سخته.../

+ اعترافات در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 0:5  توسط کامیار | 

میدونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشماتو میبندی...؟

وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمات رو میبندی...؟

وقتی میخوای خدا رو صدا کنی چشمات رو میبندی...؟

وقتی میخوای گریه کنی چشماتو میبندی...؟

.

.

.

چون قشنگترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیستن.../

+ اعترافات در  جمعه 1386/11/26ساعت 1:3  توسط کامیار | 

امروز ۲۵ بهمن...۱۴ فوریه...روز ولنتاینه...روز عشاق...روزی که خیلی ها ازش خاطره دارن یا براشون خاطره میشه....امروز برای عاشقا دو حالت داره...برای یه سری یکی از بهترین روزای عمرشونه که هیچ وقت فراموشش نمیکنن......برای یه سریه دیگه یکی از بدترین روزاست......روزیه که آدم خیلی چیزا یادش میاد...خیلی از خاطره ها یادش میاد...خیلی از حرفا یادش میاد...روزیه که آدم فقط به صفحه ی موبایلش زل میزنه که شاید یه اس ام اس از کسی که انتظارش رو داره بیاد...زهی عشق....زهی خیال باطل...زندگی خیلی نامردتر از این حرفاست...امروز تو کل دنیا خیلی ها خوشحالن و خیلی ها ناراحت...امیدوارم که شمایی که الان داری این رو میخونی جزء دسته ی اول باشی......

درسته...دلم پره...خیلی دلم پره...به هر حال این روز رو به همه تبریک میگم...چه اونایی که ازش لذت میبرن....چه اونایی که مثل من امروز عذاب میکشن...

ولنتاین مبارک.../

+ اعترافات در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 0:57  توسط کامیار | 
گر نیک و بد نزد خدا

                       یکسان بودی در ابتلا

با جبرییل ماه روی

                       ابلیس هم سیماستی.../

+ اعترافات در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت 0:14  توسط کامیار | 
روزی دروغ به حقیقت گفت:میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟حقیقت به علت ساده لوحی اش پذیرفت و گول خورد...آن دو باهم به کنار ساحل رفتند...وقتی به کنار دریا رسیدند حقیقت لباسهایش رو درآورد...و دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت...............

از آن روز حقیقت همیشه زشت و عریان است....اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته و زیبا نمایان میشود...../

+ اعترافات در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 22:14  توسط کامیار | 

شاید تنها راه باشه...چرا شاید؟تنها راه همینه......این مجازات منه...البته نمیشه اسمشو مجازات گذاشت...بیشتر یه پاداشه.....امیدوارم قاضی برام این پاداش رو حکم کنه.....یعنی ممکنه؟....یعنی ممکنه این قاضی نابینا و ناشنوا اینو حکم کنه؟........این طوری هم مجازات میشم...هم راحت.......مجازات میشم بخاطر کاری که نکردم...و راحت میشم چون..........دیگه بسمه.../

+ اعترافات در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 1:8  توسط کامیار | 

هرگز وقتی خوشحالی قول نده...

هرگز وقتی ناراحتی جواب نده...

هرگز وقتی عصبانی هستی تصمیم نگیر...

دوباره فکر کن...عاقلانه عمل کن.../

+ اعترافات در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 0:40  توسط کامیار | 

ما کسانی رو به گریه میندازیم که به ما اهمیت میدن...

ما گریه میکنیم برای کسانی که به ما اهمیت نمیدن...

و ما به کسانی اهمیت میدیم که اصلا برای ما گریه نمیکنن...

 

این حقیقت زندگی.عجیب اما حقیقت داره...

یک روز این رو متوجه خواهی شد...و اون روز هرگز خیلی دیر نیست.....برای تغییر دادنش.../

+ اعترافات در  شنبه 1386/11/20ساعت 1:1  توسط کامیار | 
چرا؟چرا من گناهکارم؟من که فقط دوست داشتم...مگه دوست داشتن گناهه؟چرا گناهه؟چون فقط من دوست داشتم؟چون فقط من واقعا برات میمردم؟آره؟دلیل اینکه میگی گناهکارم اینه؟

قاضی این دادگاه کیه؟چرا چشاش کوره؟چرا گوشاش کره؟چرا نمیبینه....؟چرا نمیشنوه....؟چرا متوجه نمیشه که من گناهکار نیستم......چرا داره این حکم رو میده.....؟چرا این قضاوت رو میکنه.....؟چرا حرفای من براش هیچ معنی نداره....؟.....................من اعتراض دارم...اعتراض دارم.../

+ اعترافات در  جمعه 1386/11/19ساعت 2:29  توسط کامیار | 

هر روز صبح وقتی که از خواب بلند میشیم,دو انتخاب داریم...

برگردیم به خواب و رویا دیدن...یا بلند شیم و اون رویاها رو دنبال کنیم...

انتخاب با شماست.../

+ اعترافات در  جمعه 1386/11/19ساعت 1:53  توسط کامیار | 

وقتی دائم میگی مشغولم...پس هیچ وقت بیکار نمیشی...

 

وقتی دائم میگی وقت ندارم...پس هرگز وقت نخواهی داشت...

 

وقتی دائم میگی فردا انجامش میدم...فردا هرگز نخواهد آمد.../

+ اعترافات در  جمعه 1386/11/19ساعت 1:30  توسط کامیار | 

هیچوقت خودت رو برای کسی توضیح نده...

چون کسی که تورو دوست داره به این احتیاجی نداره...

و کسی که تورو دوست نداره این رو باور نمیکنه.../

+ اعترافات در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 0:7  توسط کامیار | 

اجازه نده که کسی تمام زندگیت باشه....در صورتی که تو فقط بخشی از زندگی اونی........

روابط زمانی کامل هستند که دو طرفه و متعادل باشند.../

+ اعترافات در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 0:10  توسط کامیار | 
اگه دوست داشتن جرمه....آره....من مجرمم...

 

اگه عاشق بودن خطاست...من خاطیم...

 

اگه تورو خواستن جنایت...من جانیم....

 

اگه بی تو بودن مریضیه...من مریضم...

 

اگه حرفام چرت و پرت...قبول دارم.............ولی من به حکمم اعتراض دارم...این حق من نیست...باید تجدید نظر شه......تنهایی حق من نیست.............کاش نمی رفتی.../

+ اعترافات در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 1:5  توسط کامیار | 

دوست داشتن رو باید از دختر بچه ها یاد گرفت...

اونا به عروسکاشون محبت میکنن و دوستشون دارن....بدون اینکه انتظار ذره ای محبت متقابل داشته باشن.../

+ اعترافات در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 0:33  توسط کامیار | 
زندگی قصه ی مرد یخ فروشه....

پرسیدند فروختی..؟

گفت نخریدند تمام شد.../

+ اعترافات در  شنبه 1386/11/13ساعت 0:15  توسط کامیار | 
+ اعترافات در  جمعه 1386/11/12ساعت 2:2  توسط کامیار | 

سه چیز هرگز باز نمی گردد:

۱.سنگ پس از پرتاب

۲.زمان پس از سپری شدن

۳.حرف بعد از گفتن

پس مراقب باش که کجا می اندازی,چگونه سپری میکنی و چه می گویی.../

+ اعترافات در  جمعه 1386/11/12ساعت 0:13  توسط کامیار | 

شکسپیر میگه:

هرگز دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی.......دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی..../

+ اعترافات در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 22:33  توسط کامیار | 
چند وقتیه که یه فرشته اومده تو زندگیم...یه دوست خوب...یه خواهر مهربون...خیلی دوسش دارم...میدونم که خدا فرستادش...خدا فرستادش که منو آروم کنه........ولی کاش خدا قبول میکرد که من تا ابد محکومم...محکوم به تنهایی...تا ابد باید تنها باشم...........

اون فرشته یه مشکلی داره...دعا کنید مشکلش حل شه........

خیلی برام عزیزه....خیلی.../

+ اعترافات در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 2:58  توسط کامیار | 

دیروز با یه دسته گل اومده بود به دیدنم...با یه نگاه مهربون..همون نگاهی که مدتها آرزوشو داشتمو ازم دریغ میکرد....گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده...وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود.....

+ اعترافات در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 1:46  توسط کامیار | 

 

فیتیله ی شمع از شمع پرسید:چرا وقتی من میسوزم تو اشک میریزی؟

شمع گفت:مگه ممکنه کسی که تو قلبمه بسوزه و من آب نشم...؟

+ اعترافات در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 1:32  توسط کامیار | 

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابت بشکند...

                                              قاب عکس توست اما شیشه ی عمر من است....

+ اعترافات در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 1:26  توسط کامیار | 
سلام...اولین پستمه....نمیدونم تاحالا محکوم شدین یا نه..........اگه نشدین امیدوارم که هیچ وقت نشین..............ولی اگه شدین...آدرس رو درست اومدین
+ اعترافات در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 0:1  توسط کامیار | 
 
سر خط
شماره سلول
اعترافات
درباره محكوم
سلام...نمیدونم تا حالا محکوم شدین یا نه.......محکوم به خیانت...محکوم به خیانتی که نکردین......اگه نشدین که هیچ....ولی اگه شدین...آدرس رو درست اومدین.../
.
.
.
کامیار

اعترافات قبلي
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
هيئت منصفه
صادق هدايت(او دنيا را به درستي شناخت)
دختري كه در يك قبرستان متروكه خاك شده
يادداشت هاي يك دختر ترشيده
آخرين صدا
براي چشم خاموشت(نجوا)
دختر عاشق
خزان آرزوها
Lover Nighat
رز سپيد
صداي عشق
امانت در عشق
عشق مرده
دختر تنها(ناهید)
دختر آریایی
زندگیم بی تو سراب(ساناز)
مواظب حرف زدنت باش! بد نتيجه اي ميبيني...
ابلهي كه همه چيز ميدانست...!
استامينوفن
آتيش پاره
بهناز...دختري بي شيله پيله
دختر دبيرستاني
من گناهكار نيستم...
خط خطي هاي يك عقرب تنها...
دختر تنها(پگاه)
So Good to So Bad
شعر دل من تنها...
زني وحشي
جيرجيرك بي صدا
گيلاس
Dream
ساربان سرگرداني
گيلاس آبي
مريم گلي
دختر برفي
Secret Love
ققنوس عشق
سحرS/2
دختري عاشق از تبار گورستان عشق
پيچك
نانوشته هاي مكتوب
اين 3 خفن
تحت تعقيب
آريانا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

اعدامم كنيد

همين

onLoad and onUnload Example