![]() |
![]() |
|
| محکوم به خیانت..........محکوم به گناه..........ولی... |
|
خیلی ناراحت بود.....نمیتونست باور کنه.......خیلی منتظر اون روز بود ولی از دست داده بودش.......آخه هر ۷۵ سال یکبار میومد.....آرزو داشت هالی رو ببینه......عاشق آسمون بود......واسه همین نجوم میخوند..........از دانشجو بودن تو این رشته لذت میبرد ولی همیشه تو فکر این ستاره ی دنباله دار بود......قرار بود ۶ روز دیگه وسط کویر با یه گروه از بچه های دانشگاه بره و رصدش کنه و به آرزوش برسه ولی بخاطر یه خواب مسخره از کاروان جا مونده بود.........ناراحتی داشت دیونش میکرد....ولی یه چیز دیگه هم داشت......یه چیزی که از هالی بیشتر دوسش داشت.....علی.....عشقش.......۲سالی بود که با هم بودن.....عین زمین و ماه دور هم میچرخیدن......عشقشون مثال زدنی بود........عشقشون واقعی بود... بهش قضیه رو گفت....سرشو گذاشت رو شونهاشو گریه کرد.......گفت تا دفعه بعد زنده نیست که ببینش.......همینطور داشت گریه میکرد که یکدفعه علی گفت پاشو.......خودمون میریم.......جاشو بلدی؟......نمیدونست چی بگه.........داشت بال در میاورد......فقط لباشو گذاشت روی لبای اونو یه بوسه عاشقانه... بعد از دو ساعت راه افتادن........باید تا ۵ روز دیگه میرسیدن......علی یه جوری شده بود.....فرق کرده بود......ازش پرسید چرا حاضر شدی منو ببری؟......اونم تو این وضع.......گفت چون.......حرفشو قورت داد و موضوع رو عوض کرد و گفت دیگه جاده معلوم نیست.....اخه از وقتی که به کویر رسیده بودن طوفان شن بود......بعد از ۸ ساعت رانندگی مجبور شد وایسه......آخه دیگه بنزین نداشت......هوا تاریک شده بود......گفت باید پیاده بریم... بعد از یه پیاده روی چند ساعته هوا روشن شد.......دیدن که اصلا از جاده اومدن بیرون......هرچی تو نقشه رو نگاه میکرد نمیتونست بفهمه کجا هستن.....۴روز دیگه هالی میومد......دوباره حرکت کردن.....دست تو دست... نه آب مونده بود نه غذا......آخه ۳ روز بود که تو راه بودن.....یکدفعه از حال رفت......صدای علی رو میشنید که میگفت تورو خدا پاشو........چشماش بسته بود.......بعد از چند دقیقه یه چیز عجیب شنید.....علی با یه صدای گرم گفت همیشه دوست دارم و یه بوسه... چند ساعت بعد با یه سر درد عجیب چشماشو باز کرد......کاش اینکارو نمیکرد....زیر نور مهتاب صحنه ی قشنگی رو دید.......دست علی روی لباش بود......ولی دیگه سرد شده بود......آخه رگش رو زده بود و گذاشته بود روی دهن خشک اون تا با خونش,اون به آرزوش برسه و بتونه هالی رو ببینه... نفسش در نمی اومد......نمیتونست بفهمه چی شده.....به علی نگاه کرد.....بدنش نورانی شده بود......دنیا دور سرش چرخید.....با همون چشمای اشکی به آسمون خیره شد.......هالی با یه چشمک از نظرش رد شد رفت......مثل علی......ولی اینبار اونم با خودش برد.../ |
|
+ اعترافات در
چهارشنبه 1387/03/15ساعت 0:45 توسط کامیار |
|
|
سر خط شماره سلول اعترافات |
| درباره محكوم |
سلام...نمیدونم تا حالا محکوم شدین یا نه.......محکوم به خیانت...محکوم به خیانتی که نکردین......اگه نشدین که هیچ....ولی اگه شدین...آدرس رو درست اومدین.../
. . . کامیار |
| اعترافات قبلي |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|