![]() |
![]() |
|
| محکوم به خیانت..........محکوم به گناه..........ولی... |
|
وایساده بود و نگاهش میکرد...مثل قدیما...مثل همیشه...مثل همیشه که وقتی یه حرفی داشت و روش نمیشد بگه...اینطوری تو چشماش زل میزد...اون هم میفهمید...علی رو میگم...آره...اونم میفهمید...میومد نزدیک تر...بغلش میکرد و آروم در گوشش میگفت...چی رو باید بدونم...بگو... اونم با آرامی میگفت...بعضی موقع ها هم نمیدونست چرا ولی اشکاش خود به خود سرازیر میشد...همیشه جلوی علی اینطوری بود...همیشه...نمیدونست چی...چرا...هیبتش...چهرش...صداش...چشماش...عشقی که نسبت بهش داشت...نمیدونست چی...ولی به گریه اش می انداخت... الان هم همین طور بود...بهش زل زده بود...تو چشماش...میخواست بگه...ولی اینبار دیگه اصلا نمیتونست... یاد قدیما افتاد...یاد اون قدیما...یاد وقتایی که از آسمون براش میگفت...آخه رشته اش نجوم بود...عاشق آسمون بود...از ماه براش میگفت...از هالی...از... یاد روزایی که با هم میرفتن و خوش میگذروندن افتاد... یاد روزای تولدشون...که همیشه وقتی ساعت از ۱۲ میشد ۱۲ و ۱ ثانیه به هم زنگ میزدن و تا صبح به هم تبریک میگفتن...اون تو تابستون...علی تو زمستون... یاد رستوران چینی و غذای چینی افتاد که وقتی غذا رو آوردن...وقتی قیافه ی غذا رو دیدن پاشدن و با خنده و قهقهه بدن اینکه لب به غذا بزنن رفتن...بهتر بگم...در رفتن... یاد اون روز افتاد که تو خیابون علی از جلوی یه ماشین هولش داد و ماشین علی رو زیر کرد...آره...به همین راحتی...همیشه علی بهش میگفت که مواظب باش...ولی... اینبار هم دقت نکرد...ماشین اومد...علی دوید...داد میزد...هولش داد...اون افتاد یه طرف...علی هم خورد به ماشین و پرت شد چند متر جلوتر... خوب یادش بود...دوباره اشک تو چشاش جمع شد...داشت بهش نگاه میکرد...ولی اینبار نتونست چیزی بگه...تو اشکاش رگه های خون بود...از روی گونه ی سفیدش لغزید و...افتاد روی...سنگ قبر سیاهی که روش اسم یه نفر حک شده بود..........علی...
هامون هم رفت...به قول یکی از دوستان الان دیگه مطمئنم که این دنیای لعنتی...یه چیزی کم داره.../ |
|
+ اعترافات در
شنبه 1387/04/29ساعت 2:4 توسط کامیار |
|
|
روزی که ضحاک گریست
لالا لالا دیگه بسه گل لاله بهار سرخ امسال مثل هر ساله هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه هنوز شب زیر سرب و چکمه میناله
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه نمیبینی نشسته گوله تو سینه آخه بارون که نیست رگبار باروته سزای عاشقای خوب ما اینه؟
نترس از گوله ی دشمن گل لادن که پوست شیره پوست سرزمین من اجاق گرم سرمای شب سنگر دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم ناباور گل دلنازک خسته گل پر پر نگو باد ولایت پرپرت کرده دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره نگو این ابر بی بارون نمیذاره مث یار دلاور نشکن از دشمن بیبین سر میشکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم کتابای سفیدو دوره میکردیم که فکر شبکلاهی از نمد باشیم
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب نگو کو تا دوباره بپریم از خواب بخون با من نترس از گوله ی دشمن بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب
نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره نگو تقدیر ما صد تا گره داره به پیغام کلاغای سیاه شک کن که شب جز تیرگی چیزی نمیآره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره نخواب وقتی که خون از شب سرازیره بخون وقتی که خوندن معصیت داره بخون با من بیا تا من نگو دیره
سکوت شیشه های شب غمی داره ولی خشم تو مشت محکمی داره عزیز جمعه های عشق و آزادی کلاغ پر بازی با تو عالمی داره
نخواب ای حسرت سفره گل گندم نباش تو دالونای قصه سر در گم نخواب رو بالش پرهای پروانه که فریاد تورو کم دارن این مردم
لالا لالا دیگه بسه گل لاله
به خداوندی خدا قسم که همه ی ما روز قیامت در درگاهش رو سیاهیم... چون در مقابل ظلم سرمون رو خم کردیم... .../ |
|
+ اعترافات در
شنبه 1387/04/15ساعت 2:0 توسط کامیار |
|
|
زندگی...زندگی...واقعا زندگی چیه...؟... زندگی......مثل......یه فنجون قهوه اس...یه فنجون قهوه ی ترک........تلخ تلخ... برای هر کس به مقداری که باید بنوشه میریزن...و همه ی ما مجبوریم که بنوشیم...اما.....اینکه چطور مینوشیم خیلی چیزها رو مشخص میکنه...: *بعضیا بیش از حد به طعم و مزش توجه میکنن...به همین خاطر تلخیش خیلی اذیتشون میکنه... *بعضیا متوجه تلخیش میشن ولی به روی خودشون نمیارن... *بعضیا با اینکه طعم تلخش رو حس میکنن به بقیه تلقین میکنن که طعمش شیرینه و بهشون امید میدن... *بعضیا با جار زدن طعمش اون یه ذره شیرینی که برای بقیه باقی مونده هم از بین میبرن... *بعضیا اونقدر سرشون به اطراف و کاراشون گرمه که نمیفهمن چی خوردن... *بعضیا اصلا طعمش براشون مهم نیست...فقط میخوان یه جوری تمومش کنن... *بعضیا از تلخیش لذت میبرن ...اصلا طعم تلخ با مزاجشون سازگاره و براشون لذت بخشه... *بعضیا میان و نقش شکر رو به عهده میگیرن...باعث میشن که طعمش شیرین بشه و خوردنش لذت بخش باشه...ولی این شیرینی معمولا به قیمت حل شدن اون شکر تموم میشه... *بعضیا به اسم شکر میان ولی وقتی ازشون استفاده میکنی میفهمی نمک بودن...حسابش رو بکن توی قهوه ی ترک نمک هم بریزی...چه زهرماری میشه... جالب اینجاست که اگر بخوای این فنجون رو بندازی و بشکنی و باقیش رو نخوری باید به یکی جواب پس بدی...بعد هم سر از یه فر بزرگ در میاری... ولی یه سوال اینجا باقی میمونه...: مگه ما این قهوه رو سفارش دادیم که باید تا تهش رو بخوریم...؟.../ |
|
+ اعترافات در
یکشنبه 1387/04/02ساعت 3:21 توسط کامیار |
|
|
سر خط شماره سلول اعترافات |
| درباره محكوم |
سلام...نمیدونم تا حالا محکوم شدین یا نه.......محکوم به خیانت...محکوم به خیانتی که نکردین......اگه نشدین که هیچ....ولی اگه شدین...آدرس رو درست اومدین.../
. . . کامیار |
| پیوندهای روزانه |
|
قهوه ی ترک کدام طرف هستیم زندگی باید شرط بیسکویت بدانیم چه هستیم آرشیو پیوندهای روزانه |
| اعترافات قبلي |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
|
RSS
|